تبليغاتX
روزهای بی خاطره
اينجا را هديه اش ميكنم به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان سيب آورد.حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بودم

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش

بيای ببينی که همه حلقه زدن دور و برش

الهی که مريض بشه پيغام بده که زود بيا

وقتی که اونجا برسی بسته بشه شه چشمای ترش

الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال

هيچی از اون روز نمونه به جز گلهای پرپرش

عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه باشه

زجرائی که به من دادی خوب بکشی تا آخرش

الهی که يک روز خوش از تو گلوت پائين نره

رسوای عالمت کنن اون چشمای در به درش

قسم می خوردی با منی قسم می خوردی به خدا

خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش

من اهل نفرين نبودم چه برسه که تو باشی

بياد الهی خبرت بياد الهی خبرش

يکی- دوتا- سه تا که نيس از خيلی هاش بی خبرم

هر چيز رو که نمی شه گفت پس می کنم مختصرش

هر چی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه

ببينی ديگری به جات رفته شده همسفرش

توئی که عاشقم بودی بری سراغ ديگری؟

واسه خدام فکر می کنم مشکله قدری باورش

می خوام بدونم قدر من عاشقته دوستت داره؟

اين که رها کردی منو می ارزه به درد سرش؟

ما چه نکرديم واسه تو کم به آب و آتيش زديم؟

ای بی وفا رفتی کجا سراغ از ما بهترش؟

نامه رو به تو نمی دم می فرستمش واسه خدا

تا ببينه چقدر بده بنده از بد بدترش

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

باید عاشق شد و خواند 

باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست 

پشت دیوار کسی می گذرد می خواند 

باید عاشق شد و رفت چه بیابان هایی در پیشست 

رهگذر خسته به شب می نگرد می گوید 

چه بیابان هایی ! باید رفت ؛ باید از کوچه گریخت ؛ عاشق بود 

باید این ساعت ؛ اندیشه کنان می گویم ؛

رفت و از ساعت دیواری ؛ پرسید و شنید 

و شب و ساعت دیواری و ماه به تو 

اندیشه کنان می گویند 

باید عاشق شد و ماند ؛ باید این پنجره را بست و نشست 

پشت دیوار کسی می گذرد ؛ می خواند 

باید عاشق شد و رفت بادها در گذرند 

و در آخر خود عشق آمد و گفت 

باید عاشق شد و ماند


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

آخرین بار که اورا دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه کردم؛
گفت:
من که دوستت ندارم، پس چرا به من هدیه می دهی!؟
گفتم:
بر سر هر گوری صلیبی می نهند، این صلیب را بر گردنت بالای قلبت بیاویز، زیرا آنجا گورستان عشق من است .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

اتاق غریب بود

تنها یک شمع بود

اتاق خالی دنیای من

فرا تر از هر گونه نیستی و تنهایی بود

رنگ دیوار های بی نظیرش

رنگ سیاهی بود

نور هم اگر بر آن می تابید

تباهی بود

سقف اندوهگینش

که مرا در حسرت فرو ریختنش می نگاشت

آسمان بود

دیوار ,این پرده ی رو به بیکران

گذرگاه باد های هراسان بود

اتاق سرد بود ,تنها یک شمع بود...

صاحب این خانه ی ویرانه , جز جنازه نبود

همه کس بود , اما هیچ کس نبود

خورشید نبود, ماهی نبود

آنچه بود تنها , باد...باد...باد... بود

یک روشنایی تشنه و بی انتهای امید ,

آفتاب خسته و بی انتها تا افق ,

یک شمع پیر و نیمه جان بود ,

که در این روزگار به نفرین مرده ,

جان آن شمع را هم آخر باد گرفت.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

 

عاشقی جرمه حکمش هم حبس ابد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

 

بیا با هم عوض کنیم جای دلامونو یه بار تا من بشم یه تیکه

 

سنگ تا تو بشی عاشق زار یه شب با چشم دل من عشقو

 

تماشا کنی خودت رو هرجوری شده تو دل من جا کنی تا تو

 

دچار من بشی لحظه شمار من بشی خواب و حرومت بکنم

 

صید شکار من بشی برام یه بازیچه بشی بشم تمام زندگیت

 

تا پشت سرت بخندم به سادگی و بچگیت این در و اون در

 

بزنی واسه به من رسیدن برات یه رویا بشه منو یه لحظه

 

دیدن نازدلم رو بکشی از عشق جوابت بکنم پر از نیاز من

 

بشی غرق عذابت بکنم تا جون داری گریه کنی تا جاداره من

 

بد بشم همیشه خواهشم کنی همیشه دست رد به سینت بزنم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

 

صداقت در چشمانش موج میزند .مهربانی را چه ساده می توان از حرفهایش حس کرد . وقتی

 

در ذهنم  به تصویر او می نگرم انگار  خیلی وقته او را می شناسم و چه پر مهر به من مینگرد .

 

از ته قلب دوستش دارم . او را از خود میدانم و چه زیباست که می بینم مرزهای انسانی این دنیا

 

بین من و او آن چنان فاصله انداخته اند  که دیدن او مثل یک رویا  شده  ولی اهمیتی نمی دهم

 

همین  که به روی زیبایش و کلام پر از احساس او که در ذهنم موج میزند  لبخندی بر چهره ام

 

نشسته و سپس قطره اشکی در چشمانم حلقه میزند و گونه هایم تر می شود.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

 

صدای ضربان قلبشو میشنوه؛ انگار قلبش داره از جا کنده میشه؛ نمیدونه هیجان و التهابی که داره همون چیزیه که بقیه اسمشو عشق میذارن ....یا شایدم واسه اینه که نمیدونه انتخابش درست بوده یا نه نکنه همه چی خراب بشه؛ نکنه همه چی فقط سراب باشه و وقتی بهش برسه ناپدید شه اصلا هنوز درست نمیدونه باید چطور انتخاب می کرده؛ راه دلشو بره یا به حرف عقلش گوش کنه؛ حالا تو این راه پا گذاشته و اضطراب داره عذابش میده ..... آدمی همواره سعی داشته مفهوم عشق را بفهمد و آن را راز گشایی کند. از زمانهای قدیم افراد در انتخاب شریک زندگی خود دقت کرده و دوست داشتند در این امر بر مبنای احساسات درونی خویش عمل کنند. عشق ذاتی پارادوکس دارد.بسیاری از عشقهای پرسوزو گداز پس از وصال به کینه و نفرت تبدیل می شوند.امروزه بیشتر ازدواجهایی که بر پایه عشق شکل میگیرد پس از مدت کوتاهی به طلاق می انجامد. که البته دلیل اصلی عدم آشنایی درست و دقیق با مفهوم عشق است و هر خواستن ناگهانی و هوس زودگذری ممکن است به اشتباه به عشق نسبت داده شود. در روابط احساسی و به قولی عشقی افراد برای جلب توجه وعده های زیادی به یکدیگر داده و تنها آن قسمت از شخصیت خود را نشان می دهند که از نظر طرف مقابل خوشایند است.اما در روابط حقیقی و پس از ازدواج چهره واقعی طرفین نمود کاملی پیدا می کند و سبب بروز بسیاری از ابهامات می شود؛ یعنی درست همان چیزی که اگر بدقت آنرا رفع نکنند به اختلافات جدی ؛ سرخوردگی؛ احساس فریب خوردگی و ... می انجامد. بسیاری بر این باورند که انتخاب فردی به عنوان شریک زندگی ، تنها بر پایه واقع بینی ، عقل و منطق و بدون در نظرگرفتن هرگونه جاذبه و تمایلی به وی ، طول عمر زندگی مشترک را افزوده و درصد طلاق در چنین خانواده هایی کمتر است. درست است که به هنگام تصمیم گیری و انتخاب خود باید جنبه های واقعی زندگی را مد نظر قرار داد؛تمامی تفاوت ها و معیارهای طرف مقابل را سنجید و عاقلانه و با دقت نظر تصمیم گرفت اما شروع یک زندگی تازه با فردی که هیچ علاقه و کششی به وی وجود ندارد نیز صحیح نیست. بسیاری از پایه های مهم زندگی زناشویی در 5 سال اول شکل میگیرد و چانچه نبودن عشق و علاقه بی اهمیت تلقی شود ارکان زندگی استحکام چندانی نخواهد داشت. می گوییم که در زندگی تفاهم و گذشت ضروری است اما چطور می توان انتظار داشت دو نفری که هیچ کششی به یکدیگر ندارند در آغاز راه که بسیار مهم و حیاتی و پایه گذار آینده زندگی مشترک است ، پیاپی گذشت کنند و گام به گام با هم پیش روند؟ !! این چیزی به جز اجبار و الزام است؟! به اعتقاد روان شناسان در خانواده هایی که عشقی بین زوجین وجود ندارد رابطه زناشویی بدون تعلق عاطفی به همسر آسیب روانی زیادی به زن وارد میکند و منزلت او را تاحد یک بازیچه کاهش میدهد.در شرایطی که تعداد قابل توجهی از خانواده های ایرانی در "طلاق عاطفی " به سر می برند عدم احساس رضایت زوجین از زندگی مشترک و روابط زناشویی آسیب های اجتماعی و اخلاقی زیادی به دنبال دارد. از سویی طبق امار 40درصد زوجهایی که صرفا بر پایه عشق ازدواج میکنند در سال اول زندگی از هم جدا می شوند ،اما این تعداد در میان افرادی که بدون عشق زندگی مشترک را شروه کرده اند 10درصد است!! 90درصد جوانان 18-24ساله در تصمیمات خود برای زندگی مشترک نقش عشق را حیاتی و اصلی ترین عامل ذکر می کنند اما با افزایش سن و رسیدن به آگاهی بیشتر این نقش کمرنگ میشود و به دنبال کسی می گردند که امکانات مالی ،تحصیلات و شغل مناسبی داشته باشد. بیشتر جوانان ایرانی رویا پردازند و توجهی به واقعیات زندگی اجتماعی ندارند.آنها بدون توجه به وضعیت اجتماعی و شرایط اقتصادی و ...(چه در خود و چه در فرد مقابل) وگاهی بر اساس خواسته های سنتی خانواده ها و بدون آگاهی کافی از نقش حقیقی زن و مرد در زندگی مشترک ،بدون شناخت تفاوتهای ماهیتی و آفرینشی بین زن و مرد ازدواج می کنند و پس از رویارویی با شرایط دشوار زندگی و مشکلات فرهنگی و اقتصادی ، در کنار فروکش کردن عشق دوران نامزدی از هم جدا می شوند. باید با حقایق روبرو شد ؛ باید واقعیتها و اصول را شناخت .لازم است تفاوت های اصلی میان زن و مرد را بشناسیم.خواسته های خویش را روشن مطرح کنیم .از بیان حقایق و سوالاتی که مطرح می شود طفره نرویم .نحوه سخن گفتن با طرف مقابل را به عنوان یک مرد یا زن خوب بدانیم .باید بیاموزیم که همیشه آنچه ما می گوییم همان چیزی نیست که برداشت می شود.و .... خوب است در مساله ای چنین مهم ؛ با نگاهی باز و فکری روشن پیش رفته و برای تصمیم درست منطق را در کنار احساس به هیچ وجه فراموش نکنیم. آنقدر بعضى كارها را سخت مى گيريم كه انجامش رويايى دست نيافتنى مى شود و آخر كار به جايى نمى رسيم و يكباره كار هم از دست مى شود، خوشبختانه عمر ما محدود است و تا ابد فرصت نيست. اصلاً اين طور هم نيست كه ماهى را هر وقت از آب بگيريد تازه است. واقعيت اين است كه زندگى زمان بندى خودش را دارد، اگر سر هفت سالگى به مدرسه نرويم و خواندن و نوشتن بماند براى ۲۰ سالگى حقيقتش براى هميشه عقب مانده ايم. درس خواندن، كار كردن، بازنشستگى و همه اينها زمان بندى دارد و اين ميان ازدواج هم زمانى دارد كه لابد در پيرى نيست. مى دانيد نبايد ديگر طورى شود كه عمر مفيد صرف فكر كردن به چگونگى ازدواج و آدم روبه رويمان شود و آن وقت از ميانسالى كه گذشت تازه به فكر عمل بيفتيم. زمان، جوانى و عمر اين فرصت را به ما نمى دهد. فكر كردن ما براى تصميم گرفتن و مشورت هايمان براى كار سهل و ممتنعى مثل ازدواج، گاه چنان پرپيچ و خم مى شود كه اصل قضيه از دست مى رود. اين را هم يادمان باشد كه احتمالاً چيز هايى كه به گوشمان خوانده اند تا حدود زيادى اشتباه است. قرار نيست كه با ازدواج همه چيزمان دگرگون شود، قرار نيست ما آدم هاى تازه اى بشويم كه با قبل از ازدواج ربطى نداشته باشيم، نه اينها نيست، آدم ها با هم خو مى گيرند، تغييرى ماهوى نمى كنند، قرار هم نيست كه با ازدواج همه چيز را به دست آوريم؛ علم، ثروت، موقعيت، خيلى از اينها به فرد بستگى دارد. نكند، انتظارات ما از آدم معمولى كه به عنوان همسر انتخاب مى كنيم اشتباه است. نكند كه ما ازدواج را كيميايى گرفته ايم كه مس وجودمان را زر كند و عاقبت هم مثل همه كيمياگران دست از پا درازتر همان مس را هم از دست مى دهيم. هميشه به ما گفته اند كه چشمت را باز كن ببين چه كسى را انتخاب مى كنى اما خودمان هم مى دانيم هر چه قدر چشمانمان را باز كنيم اين شناخت تضمينى حاصل نمى شود. اين سود تضمينى اين سعادت بى درنگ و تنها با يك كليك انتخاب همه چيز را خراب كرده است. كسى به ما نگفته است كه بعد از ازدواج چه بايد كرد، چه طور بايد ساخت، چگونه بايد مشكلات را حل كرد. شايد واقع گرايانه ترين راه براى انتخاب همسر، شناخت ضعف هاى طرف مقابل است و كنار آمدن با خود «آيا مى توانم با اين ضعف ها كنار بيايم و چگونه» اين را هم بايد در نظر بگيريم كه من و او آدم هايى متوسط، معمولى هستيم، آنچه هست اينكه آيا مى توانيم بنشينم و چايى بنوشيم و آزارى به هم نرسانيم،همين.

 سواربراسب سفيد

اينكه اسب سفيدى مى آيد سوارش همانى است كه يكباره دل از ما خواهد برد و بعد به شهر آرزو ها مى رويم و در قصر خوشبختى زندگى مى كنيم، آنقدر طرزفكر كودكانه و كارتونى است كه همه مى خنديم، اما باور كنيم در مورد انتخاب همسر بيشتر ما دقيقاً همين طور فكر مى كنيم. همسر انتزاعى ما كسى است كه در يك مدت زمان صفر تا صد عاشقش شويم و در كنارش تمام چيز هايى كه خوب است را هم داشته باشد، جمال، كمال، مال و منال و همين طور ادامه دهيد. همسر انتزاعى ما در واقع تمام آنچه من ندارم را پوشش خواهد داد. اگر من هنرمند نيستم ولى هنر را دوست دارم بى اينكه حال و حوصله فراگيرى اش را داشته باشم همسر انتزاعى كسى است كه فرهيخته و هنرمند است. در واقع كمبود هاى ما، آرزو هاى دست نيافتنى مان، چيزى است كه انتظارش را از اين سوار اسب سفيد مى بريم. براى همين و به دليل اينكه دور و برمان چنين لعبتى پيدا نمى شود، در هر چه دورتر ها مى گرديم. اما حقيقت اين است كه توان و تقدير انتخاب ما در جغرافيايى است كه هر روز طى اش مى كنيم؛ شهرمان، كوچه و خيابان، دانشگاه و محل كار. حالا اين آدميزاده انتزاعى اگر در همين جا هاى معمولى يافت نشد چه بايد كرد. اصلاً يك مسئله اى كه نبايد هم به ما بربخورد اين است كه چنين همسر جامع الشرايطى چرا بايد من و شما را بپسندد. ذهن ما هنوز دنبال پرى دريايى است گرچه به هزار دليل علمى و غيرعلمى ثابت شده كه پرى دريايى مال قصه ها است اما هنوز جست وجوى ما ادامه دارد. ما پاك از ماهى قرمز تنگ كه هر روز مى بينيمش و برايش دست تكان مى دهيم، غافل شده ايم.

 وسوسه

 اين از بدى هاى زمانه است كه امكان انتخاب هاى گسترده را به ما مى دهد، در فروشگاه هاى بزرگ، ويترين هاى رنگين و پرزرق و برق، نياز ما را به خريدن يك پيراهن به باد فراموشى مى دهد، رنگ و رنگ و تنوع دوخت و مدل آنچنان است كه سرگيجه مزمن مى گيريم و همه آنچه مى بينيم را مى خواهيم. گرچه امكانات ما از هر لحاظ فقط يك انتخاب را ميسر مى كند، وقتى امكان آن را داريم كه صد ها فيلم را در آن واحد ببينيم، مطمئن باشيد كه يك فيلم را هم از سر تا ته و درست و درمان نخواهيم ديد؛ حقيقتش اين امكان نامحدود انتخاب كاذب است، همين بلا در انتخاب همسر به سرمان آمده است. در وهله اول دليل اصلى انتخاب همسر و ازدواج يادمان مى رود و بعد از آن توان انتخاب از ما گرفته مى شود و جرات نداريم كه دل از وسوسه برداريم. شايد آدم بهترى سر راهمان سبز شود، شايد نفر بعدى. اين يكى بهتر است. اينها حرف هايى است كه با خودمان مى زنيم. حقيقتش ديگر جرات با كسى بودن را نداريم. شايد بهتر باشد كه امكان كاذب انتخاب نامحدود را از خودمان سلب كنيم تا نيازمان را عميق تر كنيم و حداقل به همين يكى دو نفرى كه روبه رويمان هستند درست و دقيق نگاه كنيم. مطمئن باشيد، روحيه اى كه با انتخاب هاى متنوع خوگرفته، بعد از آنكه دست بر قضا كسى را كه بهترين گزينه اش بوده انتخاب كرده دوباره وسوسه خواهد شد. وسوسه تنوع طلبى از آن چيزهاى اعتيادآورى است كه تركش مثل مواد مخدر به اين راحتى ها نيست، پس چه بهتر كه از همان اول وسوسه نشويم.

 وقتى تنها شدى بيا

شايد بهترين وقت براى ازدواج، زمانى است كه به حسى رسيده باشيم كه ديگر نمى توان اين روزها و شب ها را اينگونه تنها به فردا و ماه و سال سپرد، زمانى كه تنهايى را با تمام وجود حس كنيم و اينكه بايد به كسى محبت كرد و كسى را كه در اين نزديكى است، دوست داشت، بگذاريد همين حالا تفكيك مهمى را بپذيريم، دوست داشتن پر است از ترديد، مى توان كسى را دوست داشت، از او دلخور شد، دعوا كرد، قهر كرد و حتى ترديد كرد كه اصلاً من او را دوست دارم. اما اين بهتر است از يقين بلورى عشق، اين يقين با تلنگرى خواهد شكست و شكستن همان و تمام شدن هم همان. اما دوست داشتن قابل ترميم و تعميم است، منطقى است، مى توان كم شدن و فزون شدنش را قبول كرد و نه آنقدر دلگير شد كه رهايش كرد و نه آنقدر مشعوف شد كه توقع بيجايى داشت. دوست داشتن مى تواند با خوشى و ناخوشى زندگى همراه و هماهنگ شود و در جاده ها و كوچه پس كوچه هاى آن راه برود، نه مثل عشق كه حتماً جاده اى فراخ مى خواهد و در دو سويش هم جنگل و دريا. رسيدن به حس تنهايى شايد مقدمه اى براى ازدواجى موفق باشد، كشيدن درد تنهايى، كسى را بعداً اين درد را التيام مى دهد، مغتنم و محترم مى كند و خودخواهى را به حداقل مى رساند.

 زيادفكرنكنيد

ازدواج مثل پريدن از درياست، اگر قرار باشد كه همه جوانب را درنظر بگيريد، مطمئن باشيد كه تا صد سال ديگر نخواهيد پريد و اگر چشمانتان را ببنديد، همين الان از دريا گذشته ايد، مى دانيد اگر كارها را به عقل بسپاريد، عقل عزيز براى شما ادله نفى و اثبات را با هم عرضه مى كند، يعنى همانقدر كه دليل مى آورد كه اين كار را انجام بده، مى تواند دليل انجام نشدنش را هم بياورد. در واقع شما با عنصرى غيرعقلى كه تصميم است، كفه ترازوى اين ترديد متساوى را به نفع يك كفه ترازو سنگين تر مى كند، اين عنصر تصميم ساز همان طور كه گفتيم اگر دغدغه پايان دادن به تنهايى باشد بهتر است. اما هر چه هست لطف فرماييد سئوالات طول و دراز و فلسفى از طرف مقابلتان نپرسيد. يا اگر با اين چنين پرسش هاى سرگيجه آورى مواجه شديد، دروغ سفيد بگوييد. يكى از اين سئوالات عمومى را ملاحظه بفرماييد «واى يعنى من بايد تا آخر عمر با او زندگى كنم.» حقيقتش اين است كه كار سختى است كه جوابى براى اين سئوال پيدا كرد. يعنى واقعاً كم نمى آورم. يعنى همسر من تا آخر عمر برايم دوست داشتنى مى ماند. جواب حقيقى اين است كه ممكن است اينطور نباشد، ممكن است كه هميشه دوستش نداشته باشى. اما دروغ سفيدى كه به واقعيت زندگى نزديك است اينكه اين آخر عمر كجاست. حالا كه وفادارى، بايد سعى كرد كه اين وفادارى و دوستى را حفظ كرد. آينده نگرى به چيزى است. ما را به راحتى از زمان حال جدا مى كند و همين حال و روز خوش فعلى مان را هم خراب مى كند. به ياد داشته باشيد كه همين لحظه هاست كه آينده را مى سازد، آينده موجودى نيست كه يك باره سر راه آدم سبز شود. اگر لحظه لحظه را آرام و مطمئن سپرى كنيد، آينده هم همين طور خواهد بود.

امیدوارم که مفید بوده باشه براتون . موفق باشید .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

 

آموخته ام
چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.

آموخته ام
كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم .

آموخته ام
زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .

آموخته ام
كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم .

آموخته ام
ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

آموخته ام
دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.

آموخته ام
كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

هوالمعشوق براي خدا ديشب نگاه ماه تو در آب مانده بود وقتي که چشم خسته ي من خواب مانده بود چشمک نزد ستاره بختم به ديدنت انگار در حوالي مهتاب مانده بود ساقي نديد يک دل بيدار منتظر آري در آن پياله مي ناب مانده بود درهاي رحمتت همه پر بود از سکوت در انتظار تق تق بي تاب مانده بود خشکيده چشمه ي غم ماندن بدون تو وقتيکه چشم خسته ي من خواب مانده بود
+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

گاهی وقت ها ما آدم ها کسی رو که خیلی دوستش داریم رو اذیت می کنیم . البته این کار عمدی نیست اما با رفتارمون باعث می شیم که اون طرف ناراحت بشه . فکر کنم منم جدیدا اینجور شدم . همش باعث می شم دوستم ا ز من برنجه . ولی من دوست ندارم اینجوری بشه . گاهی هم خوب تقصیر اونه .اما این بار من خیلی ناراحتش کردم با وجود اینکه می دونستم اون الان خیلی مشکل داره و من به جای این که خواسته ی خودم رو ازش می خواستم باید سعی می کردم مثل یه دوست خوب درکش کنم نه اینکه خودم هم بشم یه مشکل روی همه ی مشکلاتش . چی کار کنم جدیدا خود خواه شدم .آخه چی کار کنم اینقده دوستش دارم که نگوووو.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

آري! بلور عاطفه ، با سنگِ بي مهري شكست اين دل شكسته بود ، باز ، يكبار ديگر هم شكست يادي كن از تنهائي ام ، زين صيد مانده در قفس آه اي خداي هرچه بود ، آه اي خداي هرچه هست گفتم چه غم از حادثه ، وقتي تويي سد ، سيل را ديدي خيالي خام بود ، ديدي كه اين سد هم شكست گفتي كه: « چشم از من بدار، لايق نئي اينجا ، برو اين دل نه جاي هر كسي ، نه جاي تو ،تو، توي پست » گفتي :« تو را تقصير نيست ، نتوانمت در دل نشاند» اين آخرين حرف تو بود ، حرفي كه بنيانم گسست گفتي ستاره ماندنيست، ديدي ستاره هم شكست!؟ عهدي ميان ما نبود ،عهدِ نبسته هم گسست!! اين خوابِ سبز از ابتدا ، يك اشتباه ساده بود يك اشتباه ساده كه ، آخر مرا در هم شكست از دست زخم روزگار، به غم نشسته بود دل به غم نشسته بود ، باز ، ديدي كه در خون هم نشست

 

از دوست عزیزم ماکان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

 کارم از گریه گذشته من به آن می خندم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

ماندن من با تو ای جان آرزوی این دل است

دوری از عشق و خیالت بهر دل یک مشکل است

یک نفس ای زنده  بودن باد خوش تر ز بهشت

زان کز روی ماهت زندگی ام باطل است

نعمت هر دو جهان بر روی ماهت دیده ام

با تو بودن شادی این دل کامل است

ار ببینم روز و شب رخسار زیبای تورا

هر چه اندوه و غم است از این تن من زایل است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!


و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر بي همسفر که نمي شود پريد!
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!
تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

هنوز پشت همين شيشه ها و لولوها! هنوز ورد و دعا و كتاب جادوها! هنوز قصه همان ماجراي تكراري است: دماغ ها و دهنها و چشم و ابروها شراب را بده و بي خيال عالم باش به هيچ جا نرسيدند اين هياهوها شراب را بده و مست كن، بزن برويم به يك طبيعت وحشي به جمع آهوها به آخر همه اين تلاش و كوشش ها به اصل اين هيجانات و اين تكاپوها و بعد توي خيابان بخوان بزن و برقص شبيه مردم ديوانه ـ بچه پررو ها ـ و هيچ چيز نبايد كه مانعت بشود نه حرف مردم و نه چوب ها نه چاقوها و فرض كن كه رسيدي به ‍آخر قصه به آخر همه ی شيشه ها و لولو ها
+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

کمون اَبرو ، سبزه رو ، خوش بر و رو

خوش زبون ، بی ادعا ، با آبرو

 

خدا انگار که خودش بی مشغله

بینی شو تراشیده با حوصله

قلم و گرفته دست

چشاشو کشیده مست

 

شِکرِ خنده هاشو خرما و حلوا نداره

برفِ دندوناشو کوههای آلاسکا  نداره

 

تو دلم هوس ، ایشالا بپوسه

ولی اُون تو آینه

وقتی لباشو می بینه

خودشم دلش می خواد پاشه لباشو ببوسه!!

 

شبا وقتی یهو از خواب می پره

یهو رنگ از روی مهتاب می پره

نور چشماش همه جا رو می گیره

بیچاره آب میشه مهتاب ، میمیره

 

اینقَدَر لطیفه پوستش که نگو

پیش اُون سیب و هلو

میشه خار و گَزَنه

غنچه باس جلو بره  بوق بزنه

 

رنگ پوستش به مَثَل

آبتنی کردن خورشید توی یک کاسه عسل

مثِ شاه بیتِ غزل

 

قد وبالاش مثِ سَروِ سَهی ِ باغ ِ اِرَم

چی بگم از قد وبالاش... چی بگم

بهتره چیزی نگم ... کم میآرم

 

اگه مردی یه روزی  از گرد راه پیدا بشه

همه جا رو بگیره ، شاهنشاه دنیا بشه

پشتِ دروازه قلبش می شینه ، آه می کشه

واسه یک بارم شده طعمِ شکستو می چشه

 

حسوداش هزار هزار

می کنن داد و هوار

 

این یکی چش نداره ببینتش

اُون یکی دس می بره بچینتش

این یکی رودررو دوست و پشتِ سر  دشمنشه

اُون یکی تشنه خون ِ طرح ِ رو پیرهنشه

 

این میگه اُون یکیا گوش می کنن

اُون میگه  این یکیا نوش می کنن

یه کلاغ چل تا کلاغش می کنن

با دروغ محفلو داغش می کنن .

 

 

نازی جون ! هر کی می خواد هر چی بگه بذار بگه

دهن سگ نجسه ، دریا که طوریش نمیشه

     

الهی تا قیامت جونت سلامت بمونه

اُون که فرهادت میشه  قدر ِ شیرینت بدونه

 

آتیش ِ سرخ لبات با خنده هات گُر بگیره

دشمنت کور بشه  ماتم بگیره  زود بمیره

 

نبینم اشگاتو روی گونه هات

نبینم بار غمو رو شونه هات

 

تو خیابون دلت  وقتی که غم  جار می زنه

خودشو شادی  تو زندون دلم  دار می زنه

 

تو بخندی انگاری من خندیدم

تو برنجی انگاری من رنجیدم

 

تو با هر کی که می خوای برو  بمون

خدا یارت باشه   یارت مهربون

 

منم از دور به چشات زُل می زنم

تو خیالم به موهات گل می زنم

 

واسم عشق تو بسه

باقیموندش هوسه

 

قصه ما سراُومد

اُونی که می خوام نیومد...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

امشب  که قرار با  تو   دارم            مهتاب  نمی نهد به شب،  پا

 ابری ست سپهر و بادِ ولگرد            بی دغدغه سرکِشد به هر جا

 

 امشب چه بهانه جوست سرما            با  ترکۀ باد  در  کفِ  خویش

 سَرسوزن ِ سوز، همچو زنبور           بر گونه و گوش می زند نیش

 

 گهگاه   دهان گشوده    زخمی           بر  پوستِ خشکِ  اَبر ِ بی آب

 نوزادِ  زمین     مکیده   قدری           از  سینۀ ماه...   شیر ِ مهتاب

 

 گوید به گلایه  مادرم  باز:                بگذار  فرو نشیند این  باد

 گویم به زبانِ ِ خنده: بگذار                نوبرگِ مرا  بچیند این باد

 

 چون نیست ضمانتی به پردیس            تا هست شکوفه  باید آمیخت

 ماییم و همین  دو شب  جوانی             با مرگ نمی شود درآویخت

 

                            امشب که قرار  با تو دارم

                            باید که ببینمت به هر حال

                         روزی ست اگر چه از تو دورم

                         عمری ست ندیدمت  به هر حال

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

انتظار چشم دوختن به يک جاده بي انتها نيست ،

انتظار شمردن تک تک ثانيه ها نسيت ،

انتظار شب نشيني و خيره شدن به ستاره ها نيست ،

 انتظار يعني تمنايي که با شوق آميخته است ،

 انتظار يعني برداشتن فاصله ها ، يعني جستجو...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

 

بيم ان ندارم که روزي اسمان تو را از من بگيرد بيم ان دارم که تو خود را از من بگيري......

بيم ان دارم که شب در وجود تو طوفان کند خورشيد مهر ترا پنهان کند درختي که من در تو کاشته ام بر اندازد و بر گهاي طلائي دوستي را بر خاک اندازد.

تو خود را از من مگير

تو در من زاده شدي و با تو صبح زاده شد تو در من پديد امدي و با تو اميد پديد امد.

تو به من لبخند زدي و روزهاي جهان به من لبخند زد

تو برگهاي بهاري را در من روياندي تو افتاب مهربان را

بر من تاباندي. رنگين کمان لبخند تو از ازل تا ابد

گشاده است واسمان در زير طاق چشمان

تو جاري است.تو در ميان من وتقدير دريچه اي اره

دريچه اي به روشني افتاب و گشادگي اسمان

تو خود را از من مگير

من در تو و با تو زاده شدم

بگذار که در تو و با تو بميرم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 


براي تو ...

آري تو اي هميشگي

که در ذره ذره هاي بودنم جاري هستي

و هستيم از آن توست

پس اي طراوت باراني

هميشه آفتابي باش و برايم بتاب

که من يعني همه ي تو


يكي بود و يكي نبود

اوني كه بو د تو بودي و اوني كه نبود من بودم

يكي داشت و يكي نداشت

اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم

يكي خواست و يكي نخواست

اوني كه خواست تو بودي و اوني بي تو بودن رو نخواست من بودم

يكي آورد و يكي نياورد

اوني كه آورد تو بودي و اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم

يكي برد و يكي باخت

اوني كه برد تو بودي و اوني كه دل به تو باخت من بودم

يكي گفت و يكي نگفت

اوني كه گفت تو بودي و اوني كه دوست دارم رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم

يكي ماند و يكي نماند

اوني كه ماند تو بودي و اوني كه بدون تو نماند من بودم

ولي اينو بدون که بي تو هيچم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

 

تنها.... تنهاست.... دلم تنهاست.... به تنهايي شب.... دلي به تاريكي تمام تاريكي ها.... به اعماق عشق مي نگرم.... مي بينم كه او نيز همچون من.... تنهاست.... مي خواهم گريه كنم اما قطره اشكي چشمانم را تر نمي كند و بر گونه هايم به رقص در نمي ايد... مي خواهم فرياد بكشم اما اهي از گلويم بيرون نمي ايد.... ميخواهم بنگرم................اما به چه چيز؟ ميخواهم بنويسم..............اما چه بنويسم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

به خدا من نمی یام بشینم اینجا شعر یا متنهای مسخره بگم که ....

بعدش بیاد و بگه که آره ، خوب نوشتی ... |:

اینا شعر نیستن ...  قصه نیستن ،  بی تفاوت از کنارشون رد شی ..............

که ببین چند خط یاد تو با قلبم چی کار می کنه ......

.............

خوب ... تو بگو ...!!؟!

عاشق نباشم چه کنم ؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

وقتی در تنهايی خودم قدم می زنم،
خاطرات با تو بودن
آرامشم را بر هم می زند.
چه پريشانی لذت بخشی است ، دلتنگ تو بودن ...
دلم برای شنيدن صدايت تنگ شده.
برای ديدنت   ...
ديشب در خواب منتظر آمدنت بودم ،
اما به خوابم هم نيامدی و درد انتظار را در خواب هم حس كردم ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

مي گفت عا شقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم..

. او رفت و تنها ماند ....زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد..

. از او پرسيدم از عشق چه مي داني ؟ برايم از عشق بگو...

.گفت:عشق اتفاق است بايد بشيني تا بيفتد!!!گفت: عشق آسو دگيست, خيال است... خيالي خوش..

.گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....گفت:خواستن و گرفتن و براي خود کردن است...

.گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهاي زود....گفت: عشق دروغي بيش نيست....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

مثل همیشه باز هم

نمی توانم

با نبودنت کنار بیایم

دوستت دارم را بر می دارم

ودر پیاده رو

دنبال تو می گردم

تو برمی گردی

به من اشاره می کنی

با همان صمیمیت غریب مانده

ودرست از همانجا که تمام شد

آغاز می شود عاشقانه ای دیگر

برای تو

...

اما یک پیچ مانده به رسیدن

چتر حقیقت باز می شود

و ماشین ها

از روی صدای من می گذرند

با این همه می دانم

هنوز چیزی هست

چیزی مثل خاطره ی

یک دوست داشتن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

حالا دلم برای خودم، برای تو، برای همه‌ی نجواهایم تنگ است. حالا فقط دوست دارم بعضی وقت‌ها اگر خلوتی باشد، اگر رمقی مانده باشد، بنشينم و همين‌جوری خيالم را رها کنم که دامن تو را بگيرد مگر با خودت به آسمانم ببری . . . مگر بخت همصحبتی با تو نصيبم شود. می‌دانی که فراوان خوابت را می‌بينم. . . . اما حکايت من خيلی کهنه‌تر از اين‌هاست. خودت می‌دانی که اين روزها آشفته‌ام؛ . می‌بينی چگونه آواره شدم؟ هميشه با خودم گفته‌ام حتماً اين در به دری‌ها حکمت دارد. حکمتی دارد که من نمی‌فهمم. حتماً دارد! چيزهايی هست که عقل آدمی به گردشان هم نمی‌رسد. تو که صاحب سری و واجد حال می‌دانی حتماً. امروز داشتم صدایت را گوش می‌دادم و دلم پر کشيد برای ديدنت. آره . . . نشود دل نفسی از تو جدا به خدا.....
+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  | 

من همیشه جمعه ها دلم گرفته !

البته علتشو خودم خوب می دونم ...

وقتی هوا تاریک میشه کم کم گریم می گیره !

بعد که چشمام قرمز شدن، خسته شدن دیگه حالی برای گریه کردن نداره!

من خودمو دلداری میدم، امید به آینده میدم، امید به عشق اون میدم ...

کم کم حالم بهتر میشه.

تا این که ماه به بالای آسمون میرسه و من خودمو ساختم برای خودم!

نه برای دیگری ...

در اون موقع خیلی خوشحالم به اطرافیانم وابسته میشم با هاشون میگم، میخندم

ولی حیف یه موقع هایی این دشت سبز برام یه پرتگاه میشه،

منو به آخر خودش پرت میکنه...

همون جایی که آنقدر زجرم میده تا از درد دوری بمیرم... !!!!!

          من امشبم را با تو سر کردم، بیشتر از هر شبی به تو وابسته ...

          انتظارم این بود مرا به حال خودم رها نکنی.

          کاش برام همیشه یه دشت سبز بودی !!!

          نه گاه گاه سبز باشی و الان منو در غربت خودم رها کنی...

          که من از همه چیز رها شوم و آرزوی مرگ کنم.

من الان بیش تر از هر وقتی به تو احتیاج داشتم!

کاش در کنارم بودی ... !!! 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط هیچکس  |